مادر مبینا

مادر مبینا

خاطرات مادر مبینا

به نام خدا

 الله لا اله إ لاّ هوَ الحیُّ القیُّومُ لا تَا خذُ هُ سِنَهٌ وَ لا نَومٌ لَهُ ما فی السَّماواتِ وَ مافِی الأَرضِ مَن ذَا الَّذی یَشفَعُ عِندَهُ إ لا بِإذنِهِ یَعلَمَ ما بَینَ أَیدِیهمِ وِ ماخَلفَهُم وَ لا یُحیطونَ بِشَی ءٍ مِن عِلمِهِ إلا بِما شاءَ وَسِعَ کُر سِیُّهُ السَّماواتِ و الأرض ولا یَؤدُهُ حِفظُهُما وَ هوَ العَلیُّ العَظیم(255) لا إکراهَ فِی الدَّین قَد تَبَیَّنَ الرُّشدُ مِنَ الغَیَّ فَمَن یَکفُر بِالطَّاغوتِ وَ یُؤمِن بِالله فَقَد استَمسَکَ بِالعُروَةِ الوُثقی لاَنفِصامَ لَها والله سَمِیعٌ عَلِیمٌ(256) الله وَلِیُّ الَّذین آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلی النُّور وَ الُّذینَ کَفَروا أولیاؤُ هُمُ الطَّاغوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّور إِلَی الظُّلُماتِ أُولئِکَ أصحابُ النَّارِ هُم فِیها خالِدُونَ

[ چهارشنبه 29 مرداد 1393 ] [ 14:57 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
مبینا جون تولدت مبارک

امسال عزیزم تولدت مصادف شد با دهه اول محرم بخاطر همین اون جور ک دلمون میخواست نتونستیم واست تولد بگیریم ایشالله سالهای دیگه حتما جبران میکنیم خجالتبا این وجود شیرینی گرفتیم و رفتیم خونه بابا بزرگت یعنی بابای بابایی و دور همی خوش گذروندیم و عمو و عمه و بابا بزرگ ومامان بزرگ هم ما رو شرمنده کردن وبهت کادو  دادن ک همش پول نقد بود دستشون درد نکنه ایشالله ک توی شادیاشون جبران کنیم

عزیز دلم فرشته زندگیمون مامان فدات بشه تولدت مبارک جشنجشنجشنجشنجشنجشنجشن

منو بابایی عاااااااااااااااااااااااااااااشقتیممحبتمحبتمحبت کادوی منو بابایی هم ی دوچرخه خوشگل بود ک خیلیم دوستش داری مبارکت باشه عزیزمبوسبوس

 

کادوی من و بابایی

 


 

 

این عکسها هم از چند ماه پیش به اینور ازش گرفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آفتاب بدم خدمتتون خانومی

 

یه گوشه کوچیک از شیطنت های مبینا

مبینا در حال لاپ (لاک) زدن ناخوناش

حس حال من اونموقعکچلعصبانی

ولی از اونجا که مامان خوبی هستم و به اعصاب خودم مسلطم عینک با خونسردی ازش عکس گرفتم که وقتی بزرگ شد مدرک داشته باشم از این خرابکاریاش

 

 

 

 

[ پنجشنبه 30 مهر 1394 ] [ 23:21 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
نوزده و بیست ماهگی مبینا

سلام دختر شیرین تر از عسلم

تو چند ماهی که گذشت نتونستم وبلاگت رو بروز رسانی کنم چون زحمت حذف کردن همه عکس های توی گوشی رو کشیده بودی و عکسی برای بروز رسانی نداشتم، ولی بابایی زحمت کشید و تعدادی از عکس های گوشی رو با ریکاوری برگردوند.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 25 تير 1394 ] [ 14:20 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
سالگرد به هم پیوستنمون مبارک

محبتهمسر عزیزم سالگرد ازدواجمون مبارکمحبت

از خدای عزیزم ممنونم که سه سال پیش در تاریخ هشت خرداد سال نود و یک من و تو رو به هم رسوند و دختر گلمون روهم برای شیرینی زندگیمون بهمون هدیه داد.

اما دختر گلم سالگرد ازدواج من و مامان امسال با هر سال کمی فرق داشت و من هم مجبور شدم با کمی تاخیر و مخفیانه دور از چشم مامانی اقدام به نوشتن این خاطره شیرین کنم.عینک

دختر گلم امسال نزدیک بود قبل از سالگرد ازدواج سرمو به باد بدمخسته. حتما میپرسی چطوری؟ امسال مامانی تاریخ سالگرد ازدواجمون رو قاطی کرده بود و در حالی که هشتم خرداد میشد جمعه ولی مامانی فکر میکرد روز پنجشنبه میشه از اونجایی که صبح ها میرم اداره و بعد از ظهرها هم میرم مغازه کار میکنم روز پنجشنبه عصر هم رفته بودم مغازه و بر حسب اتفاق هم کارم زیاد طول کشید و تا ساعت یازده مشغول بودم وقتی کارم تموم شد و میخواستم برگردم خونه گوشیمو از تو جیبم بیرون آوردم و دیدم وای تعجب مامانی بهم اس ام اس داده و سالگرد ازدواج رو تبریک گفته و ده تا هم تماس بی پاسخ از مامانی داشتم تعجب از اونجایی که سر و صدا تو مغازه زیاد بود و صدای زنگ گوشی هم قبلا کم کرده بودم اصلا صدای زنگ رو نشنیده بودم. مثل هر مرد دیگه ای تو این موقعیت پیش بینی نیم ساعت بعدش که میرسم خونه اصلا برام سخت نبود و مثل روز برام روشن بود که چه شب سختی خواهم داشت.ترسو

بلاخره رسیدم خونه کلید و انداختم تو در و در رو باز کردم دیدم مامانی داره تلویزیون تماشا میکنه و مبینا هم طبق معمول در حال بازی و سر و صدا. (وضعیتش این شکلی بود شاکی )

منم گفتم:سلام ولی جوابی نشنیدم، از اینجا پی به وخامت اوضاع بردم.ترسو

خلاصه با کلی خواهش و تمنا و منت کشی و توجیح خانم که امروز هفتم بوده و فردا هشتم و آوردن تقویم به عنوان سند قائله به خیر و خوشی تموم شد و خطر از بیخ گوشم رد شد.خسته

فردای اون روز هم که سالگرد ازدواجمون بود من رفتم کیک و کادو گرفتم و سه تایی دور همی کلی خوش گذروندیم.جشنخندهدلغک

نا گفته نماند که مامانی هنوز هم قبول نمیکنه که تاریخ سالگرد ازدواجمون رو اشتباه کرده و میگه خودش از قصد میخواست هفتم جشن سالگرد ازدواج رو بگیره.متفکر

ولی بابایی منو تو میدونیم که مامانی ... خندونک

 

[ پنجشنبه 14 خرداد 1394 ] [ 12:42 ] [ پدر مبینا ] [موضوع : ] [ ]
هجده ماهگی فرشته کوچولو

بدون شرح

 

 

 

مبینا علاقه زیادی به ادویه ها داره و هر وقت تو آشپزخونه دارم آشپزی میکنم میاد کنارم میگه "بالا" یعنی منو بزار بالا روی کمد آشپزخونه تا با ادویه ها بازی کنم. خلاصه حسابی بریز و بپاش میکنه.

 

 

 

اینجام دختر گلیم بوس آروم نشسته داره برنامه فتیله رو نگاه میکنه

 

 

 

دخمل مامان با اسباب بازیی که عمه براش عیدی گرفته داره بازی میکنه

 

 

 

اینم سفره هفت سین خودمونی ما که با کلی تاخیر آپش میکنم خندونک  فکر میکنم واسه نوروز 95 دیگه خوب باشه

البته تقصیر من نبودا از دست مبینا کاری از من بر نمیومد مجبور شدم رو اوپن و ساده بچینمشچشمک

 

 

 

اینم شرح حال خاصی نداره مبینا رو پوشونده بودم بریم در در گفتم قبلش یه عکس بگیرم

 

 

 

مبینا رو تو تعطیلات نوروز بردم پارک سر خیابون تا بازی کنه

 

 

 

 

 

 

همینطور که داشت تو پارک بازی میکرد و با وسایل سر خودشو گرم کرد با یه دختر خانم گل یاسوجی که اسمش شیدا بود دوست شد و با هم بازی کردنمحبت

 

 

 

طفل معصوم ببینید بچه ام چقدر آروم خوابیده بغلمحبتبوس (نکته : آرامش قبل از طوفانعینک)

 

 

 

یه روز رفته بودم آرایشگاه مبینا رو هم همراه خودم برده بودم. برخلاف همیشه که اذیتم میکرد اون روز اصلا اذیتم نکرد منم گفتم از دختر خشگلم یه عکس بگیرم که اینهمه مهربونه مامان رو اذیت نمیکنه الهی قربونت برم بغلبوسمحبت اصلا هواسش نبود دارم ازش عکس میگیرم.

 

 

 

خوب صدای عکس گرفتن گوشی که اومد مبینا اینجوری نگاهم. (خدا میدونه پشت این خنده چه افکار شیطونی پنهونه ترسو) قه قههقه قههقه قهه

 

 

 

مبینا و دختر همسایمون تو حیاط خونه

 

[ يکشنبه 30 فروردين 1394 ] [ 0:48 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
یه خاطره قشنگ از مبینا در نوروز 94

این چند روزه اینقدر گرفتار بودم که نتونستم وبلاگ دختر گلیم رو به روز کنم امیدوارم دختر گلم مامانی رو ببخشه.محبتبغلبوس

چهارم فروردین خاله مبینا با پسر خاله (محمدرضا) و دختر خاله (مریم) اومدن خونمون عید دیدنی بچه ها بعد از کمی بازی کردن گفتن بریم پارک محله. من و خواهرم قبول کردیم و بچه ها رو به پارک بردیم.

وقتی رفتیم پارک خلوت بود فقط چند تا بچه بازی میکردن، بچه های ما هم مشغول بازی شدن ما هم رو نیمکتی که روبروی وسایل بازی بود نشستیم و مشغول صحبت شدیم و زیر چشمی هواسمون به بچه ها بود که مشغول تاب بازی بودن. که یه آقای با پسرش که حدود سه سالش بود اومدن تو پارک. آقاهه پسرش رو گذاشت کنار قلعه تا بازی کنه و خودش هم همونجا وایساد و مواظبش بود، که یک لحظه متوجه شدیم مبینا رفت طرف قلعه و چون عاشق بالا رفتن از پله است میخواست از پله های قلعه بالا بره، که آقاهه اونجا مبینا رو دید مبینا هم آقاهه رو دید و واسش خندید و خودشو لوس کرد مرده هم از مبینا خیلی خوشش اومده و کمکش کرد از پله ها بالا بره و از سرسره پایین میاوردش خلاصه همه جوره مواظبش بود طوری که بچه خودش رو دیگه فراموش کرده بودتعجبتعجبتعجب.

یکمی که بازی کردن، مبینا کفشش از پاش در اومد با اینکه مبینا اون لحظه به ما نزدیکتر بود اما کفش رو برداشت و رفت طرف مرده و نشست زمین و پاش رو برد بالا گفت "نه!" یعنی برام بپوشش. حالا اون لحظه مرده خندهخندهقه قهه ، من و خواهرم تعجبتعجب. هیچی دیگه مرده بعد از اینکه کلی تند تند خندید گفت عمو بیا تا برات بپوشمش و کفش مبینا رو پوشوند.

دیگه یک ساعتی گذشته بود و ما میخواستیم برگردیم خونه مبینا رو صدا زدم گفتم "مبینا! مامان میخواییم بریم خونه."

مبینا که در حال بالا رفتن از پله های قلعه بود اومد و اون آقا هم ده متر اونطرفتر رو تاب نشسته بود و مبینا نمیدیدش اومد پایین و دنبال مرده گشت اونور رو تاب پیداش کرد و از همون فاصله با صدای بلند گفت "بای بایبای بایبای بای      بای بایبای بایبای بای" مرده که دیگه از خنده غش کرد قه قهه من و خواهرمم که تعجب شوکه شده بودیم بعد به زحمت خودمون رو کنترل کردیم تا رسیدم داخل کوچه و مردیم از خنده.خندهخندهقه قهه

ای که قربون دختر گلم برم با این شیرین کاری هاشبغلمحبتبوس

[ پنجشنبه 27 فروردين 1394 ] [ 17:36 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
هفده ماهگی فرشته زمینی من و بابا

مبینا جونم، همیشه وقتی که دارم به نظرات وبلاگت رسیدگی میکنم و جواب خاله هات رو میدم میایی رو صندلی میشینی و اذیتم میکنی شاکی حتی گاهی اوقات بعد از کلی تایپ میزنی رو صفحه کلید و پنجره رو میبندی و حرص منو در میاری عصبانی البته 1% اوقات این شکلی آروم هستی که من نتونم مدرک جرمی از شیطونی هات تهیه کنم شیطانمتفکر الهی قربونت برم گلممحبت.

 

 

 

 

مبینا خان بعد از کلی بازی از بیرون اومده پایه تلویزیون لم داده جوراباشم خودش درآورده پرت کرده کنارش و داره تلویزیون میبینه، جیگر پاره شلخته من خندهخندهبغل.

 

 

 

 

اینم لیدی مبینا در حال انجام آرایش غلیظ با وسایل آرایشی مامانش، آتیش پاره کلی هم از این کارش لذت میبره بوس.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم بازی مورد علاقه مبینا دالی بازی پشت پرده(قایم باشک بازی)محبتبوس.

 

[ دوشنبه 11 اسفند 1393 ] [ 0:58 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
دو هفته ای که گذشت ...

مامان ببخش که دیر به دیر برات مطلب مینوسم آخه خودت خون به دلم میکنی کچل و من نمیرسم برات بنویسم ولی با این وجود همیشه سعی خودم رو میکنم وبلاگت رو بروز نگه می دارم.

 

یکی از کار هایی که مبینا روزی چندبار تکرار میکنه و منو حرص عصبانیکچل میده اینه که میره کشوی لباساش رو باز میکنه و همه رو میریزه کف اتاق و باشون بازی میکنه و من بیچاره شاکی هم مجبورم روزی چند بار لباسا تا بزنم و بزارم توی کشو.

 

 

 

 

 

بدون عنوان :

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آخر هفته رفتیم روستا خونه آقا جونم که خیلی خوش گذشتمحبت مبینا هم با بع بعی کوچولوها کلی بازی میکرد میدوید دونبالشون میگرفتشون بغلشون میکرد و نازشون میکرد و گریهگریهگریهگریه میکرد میخواست بع بعی های بزرگ هم براش بگیریم تا موهاشون رو بگیره و بکشهتعجب منم هرچی میگفتم مامان گناه دارن زبون بسته ها رو آزار نده به خرجش نمی رفتنه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 20 بهمن 1393 ] [ 17:04 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
عکس های شانزده ماهی دخمل گلی مامان

تولد پارسان پسر دایی مبینا

عمه جون تولدت مبارک  جشن  جشن  جشن

 

 

 

 

مبینا لپ تاپ بابایی رو خراب کرده بود منم داشتم دعواش میکردم و میگفتم ماما چرا اینهمه خرابکاری میکنی، اونم اینجوری نگام میکرد

 

 

 

 

 

مبینا و بره ناقلا

 

 


 

 

 

اینم عکسهای مبینا که عمه جونش براش درستشون کرده

عمه دستت درد نکنه  محبت  محبت  محبت

 


 

 

 

 

 

 

 

[ دوشنبه 6 بهمن 1393 ] [ 0:07 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
تولد بابایی

اي تنها دليل رد كردن هر دليل و اي تنها بهانه ي آوردن هر بهانه

ديوانه ي مهرباني تؤام….

اي بهترين چه خوب شد كه به دنيا آمدي و چه خوبتر شد كه دنياي من شدي

پس براي من بمان و بدان كه تو تنها بهانه براي بودني

تولدت مبارك

 

 

امروز 27 دی ماه تولد بابایی بود

علیرضا جان تولدت مبارک

من و مبینا عاشقتیم

الهی صد سال سایه ات بالای سر من و مبینا خشگله باشه

و در کنار همدیگه زندگی خوب و خوشی داشته باشیم و از تمامی زحماتی که برای خوشبختی مون کشیدی تشکر میکنم.

محبتدوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتت داریــــــــــــــــــــممحبت

[ شنبه 27 دی 1393 ] [ 23:54 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
یه روز بد ولی بخیر گذشت

دیروز زن همسایه طبقه بالا با دختر کوچیکش که 5 سال داره و عاشق مبیناست، مبینا هم خیلی اونو دوست داره برای کاری اومده بودن خونمون. مبینا خیلی ذوق کرده بود و خوشحال بود و کلی با دختر همسایه بازی کردجشن اما وقتی کار زنه همسایه تموم شده بود و میخواست با دخترش بره خونشونبای بای مبینا هم پشت سرشون دوید که نذاره دختر همسایه بره خونشون تو همین حین افتاد و سرش خورد به در و یه شکاف عمیق افتاد رو پیشونیش و صدای گریه ی دخترم بلند شد منم دویدم سریع بغلش کردم کلی خون اومده بود چشمای همه مون پر از اشک شده بودگریه

به بابایی زنگ زدم بابایی هم با عجله خودش رو رسوند و مبینا رو بردیم پیش دکتر. خوشبختانه مبینا اتفاق خاصی براش نیفتاده بود دکتر هم گفت یک بخیه میخوره ولی میشه پانسمان خشک کرد و بخیه رو نزد که جاش هم نمونه ما هم گفتیم پانسمانش کنه که نخواد جای بخیه روی صورت دخترم بمونه.

 

اینم عکس مبینا شیطونه یک روز بعد از پانسمان

 

 

 

 

الهی فدات بشم دختر گلم. خدا کنه دیگه هیچوقت برات اتفاق بد نیفته.

[ يکشنبه 14 دی 1393 ] [ 22:53 ] [ مامان مبینا ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد


0.11685395240784